تبليغاتX
شهرخیال


شهرخیال

یک نفر می خواهد که تو خندان باشی

 

نایت اسکین

 

 

این شعر راهمین حالابخوان

 


وگرنه بعدهاباورت نمیشود


هنگام سرودنش چقدر عاشق بودم


همین حالابخوان این شعر را


که ساختارمحکمی ندارد


ومثل شانه های تو


وقتی گریه میکنم


                                   میلرزد.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com


 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 16:57 توسط SAMIR |


یک عشق ناب یک طرفه رو به انهدام

یک مرد دلشکسته در آغاز اتهام

ودختری که گفت:ببین،عاشقم،برو......

گمشو،برو به سوی جهنم،همین،...تمام

و مرد می شکست شبیه غرور خویش

او درد عشق داشت وبهتر بگو جذام

دختر همیشه از نگه مرد می گریخت

از واژه های غم زده،از غصه ها،

مدام ...........

سیگار بود،دود،شرابی سیاه ودرد

سهم تمام مرد تهی روی میز شام

مردی فقیر ودختری در اوج سرنوشت

این وعده گاه عشق و او فکر نان ونام

یک وسوسه میان شبی گنگ،یک هوس

یک فاجعه حلال درست است یا ....حرام

ومرد بین یک،دو،سه را انتخاب کرد......

یعنی طناب دار،عطش،یک سراب خام.....

خورشید در پس دریا غروب کرد

مردی قدم گذاشت به کابوس انهدام

حالا فقط جنازه او مانده......،سنگ قبر

ساکت،سیاه،غمزده،خاکی،بدون نام

یک صبح...بوی خاک........و یک زن کنار قبر

یک مردِ مرده با هیجان داد زد........سلام

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:52 توسط SAMIR |


من ندانم که کی ام

                       من فقط می دانم

                                                که تویی

                                                            شاه بیت غزل زندگی ام

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:11 توسط SAMIR |



بار آخر من ورق را بادلم بر ميزنم 

بار آخر حكم كن 

اما نه بي دل 

با دلت دل حكم كن 

حكم دل 

هر كه دل دارد بياندازد وسط 

تا كه ما دلهايمان را رو كنيم 

دل كه روي دل بيفتد عشق حاكم ميشود 

بس به حكم عشق بازي ميكنم 

اين دل من ! رو بكن حالا دلت را ... 

دل نداري 

بر بزن انديشه ات را ! حكم لازم 

دل كرفتن 

دل سپردن 

هر دو لازم 

عشق لازم!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:54 توسط SAMIR |


بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:37 توسط SAMIR |


 

 مادر نوشتمت,

که فرشته بخوانمت!


اون روزا که بچه بودی فکر میکردی پدر ومادرت همیشه وتا ابد کنارت میمونن!

این روزا که بزرگ شدی وسنی ازت گذشته فهمیدی ازون خبرا نیست وباید از آخرین

فرصت هات استفاده کنی،باید حضورشونو ببلعی!

این روزا همش میترسی،میترسی ازون روزا که دیگه نیستن ونداریشون

این روزا با گریه والتماس با خدا معامله میکنی سر روزهای عمرت، می بخشیش

به اونا ولی جوابی نمیگیری.

این روزا میخوام که اون روزا  که نیستن نباشم.

اون روزا خدا کنه نباشم.گريه‌آور



نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 20:4 توسط SAMIR |


چه کسی باور کرد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:54 توسط SAMIR |


شنبه:خواب عروسکی خسته است.

یکشنبه:کودکی است که از مدرسه به خانه بر می گردد.

دوشنبه:دوشیزه ای ست که از بلوغ می گذرد.

سه شنبه: دختری ست که پنجره را رو به بهار می گشاید.

چهار شنبه: بانویی ست که خویش را تنها با آینه قسمت می کند.

پنج شنبه:همسری ست که راز فصل ها را از تابستان شنیده است.

جمعه : پیره زنی ست که در قلبش زمستان جوانه می زند.

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:5 توسط SAMIR |


چه شد  که راه افتادی به سمت من سرخود؟

چه شد که یک وجب آدم عزیز یک زن شد؟

چه شد که حس کردم از خدا طلبکارم

وقستم تو شدی،سهم کوچکم! لابد.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:58 توسط SAMIR |


چه امید عبثی بستم من

به مترسک که بپایدسر جالیزم را

بهتر آنست که خود برخیزم........

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:55 توسط SAMIR |


لبخند بزن ، بدون انتظار پاسخی از دنیا

بدان وباور کن روزی آنقدر شرمنده خواهد شد

که به جای پاسخ به لبخندهایت به تمام سازهایت

                 خواهد رقصید!

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:11 توسط SAMIR |


با اینکه کلی از تعطیلات عید گذشته ولی..................

حس نوشتنم نیست

هوای خوندنم نیست

مجال موندنم نیست

ماشین روندنم نیست

ظرف شکوندنم نیست

چشم چروندنم نیست

لباس چلوندنم نیست

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نیست

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نیست

از همه مهم تر حس سرکار رفتنم نیست

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 21:10 توسط SAMIR |


تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 و تو هم می دانی

تا ابد  در دل من مهمانی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 10:32 توسط SAMIR |


"دوستت دارم"را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام.

این گل سرخ من است.

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که فشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست.

در دل مردم عالم به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید.

تو هم ای خوب من!این نکته به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار که صد بار بگو

"دوستم داری"را از من بسیار بپرس

"دوستت دارم"را با من بسیار بگو.

فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 0:29 توسط SAMIR |


من دلم می خواهد

                           بر در خانه ی تنـــــــــــهایی دل

بنویسم: 

                          "توقف ممنوع"

تا که پارکش نکند 

                           هر بی سر و پایی

خودروی آخرین سیستم از جنس دروغ

                        بر در خانه ی تنـــــــــــــهایی دل!!!
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:19 توسط SAMIR |


دِینی به گردن  ندارم ؛

به جز دست هایت .................

تمام بلوزم را می شکافم تا

بادبادکم به شهر تو برسد!

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 17:41 توسط SAMIR |


اگر ۳۰ سال پیش پرسیده بودی

از هر آستینم برایت

چند تعریف آماده وکامل

که مو ، لای درزش نرود

بیرون می کشیدم،

در این سن وسال اما

فقط می توانم دستت را

که هنوز بوی سیب می دهد بگیرم

وباز گردانمت به صبح آفرینش

از پروردگار بخواهم

به جای خاک وگِل

و دنده ی گمشده ی من

این بار قلم مو به دست بگیرد

و تو را به شکل آب بکشد

رها از زندان پوست

ودار بست استخوان هایت

و مرا

به شکل یک ماهی خونگرم

که بی تو بودنش مصادف

به هلاکت بی برو برگرد

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 17:41 توسط SAMIR |


مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست ،  بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه مشهورش

تا به آن حد گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد توبیرونم کرد

مگسی را کشتم

(حسین پناهی)

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 13:2 توسط SAMIR |


روسری ات را باد می برد

پیراهنم را هوس

بیا بهشت را

روی تن هم هجی کنیم.......!

همین جا

روی زمین ..........

روی زمین خیس

زیر باران

و.........

باز هم.......

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 0:42 توسط SAMIR |


یا مقلب القلوب والابصار

                       یامدبر الیل والنهار

یا محول الحال والاحوال

                       حول حالنا الی احسن الحال

 

 

سال وفال ومال وحال واصل ونسل وتخت وبخت

               بادت اندر شهریاری برقرار وبر دوام

سال خرم، فال نیکو ، مال وافر ، حال خوش

               اصل ثابت ، نسل باقی ، تخت عالی ، بخت رام


نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 10:8 توسط SAMIR |


می آیم

تازیانه خورده از عمق زمان

با قدم هایی لرزان

وجامه های از هم دریده

با جسمی به تاراج رفته

*******************

به که شکایت کنم

**************

می روم

با کوله باری از هراس

گم می شوم در میان تاریکی................

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:5 توسط SAMIR |


دوست داشتن مثل پاک کن سر مداد نوکیه!

یا اینقدر دلت نمیاد ازش استفاده کنی تا گم میشه

یا اینقدر گازش میگیری تا هیچی ازش نمی مونه!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 10:50 توسط SAMIR |


نوروز پاسداشت عشق های کوچکی است که زنده مانده اند

وروز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک میدانند.

پس به تودر نوروز سلام میکنم که بزرگترین عشق این کوچکی

 

 

 

 

هیچ یادت هست که درتاریکی شب های بلند؛سیلی سرما

با تاک چه کرد؟

بهار امده است برخیز.............

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:29 توسط SAMIR |


با تو از ناب ترین لحظه سخن خواهم گفت

دوستت خواهم داشت

هیچ می دانی چیست؟

لحظه ای نیست که در خاطر من یاد تو نیست

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:42 توسط SAMIR |



انگشتت را..........

هرجای نقشه خواستی بگذار....!!

........................ تنهایی مَن .....................

عمیق ترین جای جهان است

و

انگشتان تو..

هیچوقت به عمق فاجعه

..................... پی نخواهند برد.............!


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:30 توسط SAMIR |



   نشسته بر لب ایوان صبحدم، نوشیده از جام تسبیح فرشتگان،لایعقل از هر چه نام غیر برشمرد؛به رستاخیز مداومت،به روزهای افرینش،  نگاه میکنم .می اندیشم به عالمی که پس از شبی مرگ الود و سرد، تپنده وگرم تنفس اغاز میکند.در این اندیشه که ایا میشود طلوع روز را دید و رستاخیز را باور نکرد؟ زمزمه بر لب، نام مقدس محبتت را پیش کش به همه موجودات میدهم که عاشقانه گرد نامت طواف میکنند؛میشود اینهمه شیدایی را دید وتسلیم قدرت لایزالی ات نشد؟ میگویند قدرت مسند ازمون است،ای بَری از هر ظنّ گمان، با خاکساری در این اندیشه ام که چگونه این همه قدرت در کنار دنیای رأفت قرار گرفته وعالم به ارامش سکون پذیرفته.تو همانی که باید باشی...این منم ، که من نیستم!!


  دفتر حساب روزگارم را باز میکنم، با همان معیارهای ناقص انسانی ام میسنجم، میشمرم لحظه هایی را که دستانت از غیب پرده درید و محبت به جام من ریخت.چگونه از تو برگردم؟ مرا جز تو نگاری نیست! در طاقت لایطاق انسانی ام، با تمام کاستی های بشر گونه اش، چنان گرم وسرخ میتَپی، که بی رقیب ترین محبوب زندگی ام شده ای!! مرا از تو گریزی نیست ! که هر که در تو در اویخت از ماده برید و به معنا رسید.لحظه های سرد و صعب را نگاه میکنم، عجیب جای پای نگاهت هست، چطور انروز نفهمیدم ! مرا ببخش که دیدی ام ، ولی گرفتار خود بودم...مرا ببخش که با هر گام بسوی ماده ، معنای عارفانه ی جنونت را فدای لحظه ها کردم! امروز به حساب هایم میخندم که چگونه برایم نگاشتی اما همیشه گله مند بودم! چقدر گستاخم...درست در همان لحظه ی ملالت من، تو سبب شادمانی می ساختی...صبرم را کجا اویخته بودم! میدانی ...چقدر شکر گزارم... چقدر محبوبی... و اینها هنوز برای تو کم است ! من دم از عقل میزنم، مغرور از نام انسان بودن، در حال مهار نیروهای طبیعت و تو آرام میخندی به اینهمه بلاهتم! صدای لبخند افرینشَت در گوش دریا پیچید و تمام ماهی ها تا ابد عاشق شدند... چطور من ندیدم و فقط به ظاهر دریا خیره شدم! نه...دنیا نمیخواهم...بریده ام از خواسته های دَنی ! همه چیز بعد از تو قرا میگیرد...حتی اقتضائات افرینشم با این جسم مادی!


   نیروی محبتت،لحظه ی گرم و شیرین آدم بودنم را مهار میکند!دست میشویم به جوی توبه ، تا بر خوان عشقت نشینم . دست نخواهم برد میان این عطا، مگر اذن فرمایی! که بی اذن تو هر چه کردم خوارم کرد! بازگشته ام از راههای ذهنی و نرفته، شکر گزار که دستت بازهم پیش دستی کرد! مرا از این در مران...وگر راندی باز خوان ! حال که ریسمان در چاه اعمالم اویخته ای...عالم را فدا میکنم به پای بازگشتنم! که از عالم و عالمیان ، مرا "تو"بس باشد!


 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 22:21 توسط SAMIR |


 

A MAN WAS SICK AND TIRED OF GOING TO WORK EVERY DAY

WHILE HIS WIFE STAYED HOME.

مردی ناخوش وخسته از اینکه باید هرروز به سر کار برود در حالیکه

همسرش در خانه به سر می برد

 

AND FURTHER JEALOUS OF HER, AS SHE RECEIVED LOT OF 

WOMENS DAY WISHES AND COMPLIMENTS

و بعلاوه به او حسودیش شد؛ چرا که همسرش بسیاری از تعاریف

و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود

HE WANTED HER TO SEE WHAT HE WENT THROUGH SO HE

PRAYED:

دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد

پس آرزو کرد

"DEAR LORD: I AT HOME.IWANT HER TO KNOW WHAT I GO

THROUGH.GO TO WORK EVERY DAY AND PUT IN 8 HOURS WHILE

MY WIFE MERELY STAYS SO, PLEAS ALLOW HER BODY TO SWITCH

WITH MINE FOR A DAY.AMEN!"

خدای عزیزم؛ من هرروز ؛ روزی ۸ ساعت سر کار می روم در حالیکه

همسرم فقط در خانه می ماند میخواهم  او بداند که من چه سختی را

تحمل میکنم پس تقاضا دارم که اجازه دهی بدن من واو باهم جابجا شود

تنها برای یک روز؛ آمین

poof!!

God,in his infinite wisdom, granted the mens wish.

خداوند با حکمت بیکرانش آرزوی مرد را بر آورده کرد

.

.

.

.

.

The next morning, sure enough.the man awoke as a woman.

فردا صبح مرد به عنوان یک زن؛ از خواب بیدار شد

He arose,

از جایش برخاست

 

cooked breakfast for his mate, awakened the kids

برای همسرش صبحانه حاضر کرد بچه ها را بیدار کرد

set out their school clothess,fed them break fast,

لباس های مدرسه بچه ها را مرتب کرد به انها صبحانه داد

packed their lunches.drove them to school.came home and picked up 

the dry cleaning,

ناهارشان رابسته بندی کرد انها را به مدرسه برد

به خانه برگشت و لباسها را برای بردن به خشکشویی برداشت

took it to the clesners and stopped at the bank to make a deposit,

انها را به خشکشویی داد وبه بانک رفت تا حساب ژس انداز باز کند

went grocery shopping,then drove home to put away the groceries

به خوار وبار فروشی رفت

سپس خرید هایش را به خانه برد

paid the bills and balanced the check book.....

قبضها و صورت حسابها را پرداخت کرد ومانده حسابها را در دفتر خرج

بررسی کرد

he cleaned the cats litter box and bathed the dog.

جای گربه را تمییز کرد وسگ را حمام کرد

then,it was already1:00 pm

ساعت دقیقا ۱ شد

and he hurried to make the beds......

وبا عجله تختها را مرتب کرد

...........do the laundry.....

لباسها را شست

vacuum.dust.and sweep and mop the kitchen floor.......

جاروبرقی کشید گردگیری کرد وکف اشپزخانه را جارو وطی کشید

......ran to the school to pick up the kids and got into an argument

with them on the way home.

به سرعت رفت به مدرسه تا بچه ها را بردارد و در راه خانه با هم بحث

کردند

set out milk and cookies and..........

شیر وکیک برایشان پخت

......got the kids organized to do their homework.

وبچه ها را سازماندهی کرد تا تکلیفشان را انجام دهند

then,

set up the ironing board and watched tv while he did the ironing.

سپس میز اتو را برداشت ودرحین تماشای تلویزیون لباسها را اتو زد

at 4:30 pm

بعد از ژهر ساعت ۴:۳۰

he began peeling potatoes and wasing vegtables for salad......

سیب زمینی ها را ژوست کند وسبزی ها را برای درست کردن سالاد

شست

.........rolled meatballs and snapped fresh beans for supper.

گوشت قلقلی درست کرد ولوبیاهای تازه را برای شام اماده کرد

after supper

بعد از شام

he cleaned the kitchen, ran the dishwasher........

اشپزخانه را تمییز کرد وماشین ظرفشویی را روشن کرد

..........folded laundry, bathed the kids,and put them to bed.

لباس ها را تا کرد بچه ها را حمام کرد وانها را خواباند

at 9:00 pm

ساعت ۹ شب

he was exhausted and, though his daily chores werwnt finished,he

went to bed

اوبسیار خسته بود وبا اینکه هنوز همه کارهای روزانه اش تمام نشده بود

به تختخواب رفت

the next morning

صبح روز بعد

he awoke and immediately knelt by the bed and said:

او بیدار شد وسریع کنار تختش زانو زد وگفت

lord, i dont know what i was thinking.i was so wrong to envy my

wifes being able to stay home all day.pleas, oh!oh!

pleas,let ustrade,back,amen! 

خدایا من نمیدانستم که به چه چیزی داشتم می اندیشیدم من خیلی

اشتباه کردم که به خانه ماندن همسرم حسودی می کردم خواهش میکنم

اه اه لطفا بیا قرارمان را برگردانیم امین

the lord,in his infnite,replied:

خداوند با حکمت بیکرانش پاسخ داد

my son,i feel you have learned your lesson and will be happy to

change things back to the way they were. youll just have to wait

nine months ,though,you got preqnant last night.

 

 پسرم میدانم که  اکنون در س خود را اموختی  ومن خوشحال خواهم

شدکه همه چیز را به روال گذشته اش برگردانم اما توباید ۹ ماه صبر کنی

چون دیشب بار دار شدی

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:38 توسط SAMIR |


 

ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان

و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف

و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گستاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما علی (ع)
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت ببخش

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 0:19 توسط SAMIR |


من دلم تنگ کسی است

                             که به دلتنگی من می خندد

باور عشق برایش سخت است

                            ای خدا باز به یاری نسیم سحری

 

                    می شود آیا دل به نازک دل من بربندد؟!

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 18:15 توسط SAMIR |


سر چارلز چاپلین :

بخاطر هنر می توان لخت و عریان بر روی صحنه رفت و پوشیده تر

و باکره تر بازگشت ، اما هیچ چیز و هیچ کس دیگز در این جهان

نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر آن

عریان کند ، برهنگی بیماری عصر ماست و من پیر مردم و شاید

حرف های خنده آور می زنم ، اما به گمان من تن عریان تو باید

مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.به هر حال

امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه ی جزیره ی لختی ها

می شود.

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 17:37 توسط SAMIR |



آخرين پست ها
»
»
» کلمات محرمانه اي خطاب به تو در حضور همگان
»
»
» وقتی بزگداشت ها ،بهانه ای برای درد دل میشوند؟!
»
»
»
»
Design By : lonegirl